![]() |
![]() |
|
|
۱. از همون اول هم اصلا دوست نداشتم وقتم رو توی بازار تلف کنم. با همه هم شرط کردم که واسه خرید و این داستانها دور من یکی رو خط بکشن. اما خب چند نفری بودند که نمیشد براشون سوغاتی نبرد. البته سوغات اصلیشون رو از همون جا به حسابشون حواله کردم. دیر یا زود هم فیش میرسه خدمتشون. اما خب بهرحال یه یادگاری تبرکی دوست داشتم براشون بگیرم.
زیاد خودم رو درگیر فکرش نکردم. تا اینکه یه روز یه سجاده قالیچه ای دیدم که به دلم نشست. همون موقع از یکی خواهش کردم عصر که میری بازار ۵تا از فلان مدل و رنگ برام بگیر بیار. همون ۵تا هم وقتی برگشتیم ایران نزدیک بود از دستم در بره که محکم چسبیدمشون. الکی که نیست که! میخوام هدیه بدم. چندتاییشون رو که به صاحباش رسوندم. یکی هم پیش ما مونده امانت تا روزی که خدا میدونه...
بگم مال کیه؟ ۲. باید هرچه زودتر خاطرات این سفر رو جمع و جور کنم تا از ذهنم کم رنگ نشده. با اینکه از قبل دفتر و قلم بردم مخصوص خاطره نویسی اما اونجا اینقدر رها می شی که... ۳. این چند روز باقیمانده تا ماه رمضان و تا حدودی ماه رمضان وقت دارم هرکار غیر درسی انجام بدم با خیال راحت تمام کنم. فکر نکنم بعدش نفسی برام بمونه. فعلا که با یک کتاب از سخنرانی امام موسی صدر به پیشنهاد اتوپیا شروع کردیم تا ببینیم بعدش چی دستمون میاد. پ.ن۱: این هدر و قالب رو فعلا ندید بگیرید تا درست بشه. پ.ن۲: به نظرتون برم وردپرس؟ پ.ن۳:...بماند. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 17:27 توسط باران رحمت |
|
|
از مکه و مدینه رفتن و استقبال واقعا گرم از بازگشتن ما توی فرودگاه ساعت ۴ نیمه شب گرفته تا پیچوندن مهمانها و رفتن به تهران... از خاطرات بیمارستان و خستگی های خنده دار و شیرین... از دیدن دوستان و تبدیل مجازیجات به واقعیات گرفته تا منتظر گذاشتن ناخواسته دوستان... از گیرآوردن بلیط های زیرزمینی و بازار سیاه بلیط تا تاخیرهای چند ساعتی پروازها و ... دفتر خاطرات ذهنم رو اونقدر پر کرده که اگر تا ماهها پشت سر هم حرف بزنم و پشت سر هم بنویسم هم تمام نمیشه.
توی این چند روزه کسانی رو دیدم که بیش از یک سال منتظر دیدنشون بودم. کمی هیجان زده شدم اما چند لحظه بعد درست شد دیگه. از خوش شانسیم و این چیزها نمیخوام بگم که واقعا معرکه ست. اینکه بخاطر مشتی دلیل معمولی توی ذهن خیلی ها اونطوری که نیستی جا بگیری و دیدارهای اول نه در شرایط معمولی که اورژانسی اتفاق بیفته یه کم آدم رو اذیت می کنه.
مهدی جون لطف می کردند هردقیقه یکبار اعلام ساعت میکرد که فلان دقیقه دیگه باید برم. یه چیزی توی این مایه ها بود که یکی با پتک مدام بکوبه توی سر آدم. آخرش هم به اتوبوس نرسید و یه کم به خرج افتاد (به قول zahra.m چه خووووووب!) اشکالی نداره مهدی جون امیدوارم از اتوبوس زندگیت جا نیفتی! سلام ما هم برسون. خب هرچند بچه های موسسه رو ندیدم اما یهو هوی امام موسی صدر هم پیچید توی سر ما یه جورایی هرچند فکر نمی کردم اینجوری بشه. فوری هم دوتا کتاب به عنوان خوراک رسوندند دستمون. خلاصه تا تنور داغ بود نون رو چسبوندن بهش. اتوپیا بالاخره کار خودش رو کرد. نه ببخشید اینجا باید می گفتم کتیبه. البته قرار بود از محله تجریش کسای دیگه ای رو هم ببینیم که افتخار ندادن و ما لیاقت نداشتیم و ...دیگه خودتون تا آخرش رو حفظید. اقوام و فامیل هم متاسفانه (برای اونا خوشبختانه) همون موقعی که ما تهران بودیم همه دسته جمعی و کاملا ناگهانی تهران رو ترک کردند. بعضی ها با ضریب اطمینان کار کردند و تا مالزی رفتند بعضی ها هم تا اصفهان و یه عده هم کرج. حتی مسافر تفرش هم داشتیم. یه عده هم که بلیط گیر نیاورده بودند هنوز می گفتند ما دنبال بلیط هستیم و تا یکی دو ساعت دیگه میریم. هرچند دو سه روز طول کشید و این دو سه ساعت تموم نشد. خدایا من چقدر ترسناکم! یکشنبه بعد از ظهر هم که واقعا نمیدونم حکمتش چی بود و به جلسه شورای امنیت نرسیدم. البته شنیدم خیلی ها در تبدیل پسوند مجازی به واقعی به مشکل جدی برخوردن. خلاصه چند ساعت بعد از اینکه همه رفتند به سلامتی ما رسیدیم دقیقا همون جا. هنوز بوی اوت کلن مهدی میومد. (راستی مهدی جون اگه اوت کلن نداری بگو این جمله رو حذف کنم بنویسم جای پای مهدی اونجا بود. مرسی) توی این چند روز حسابی خوردیم و خوابیدیم خلاصه... روزی سه ساعت خوابیدیم و اینقدر راه رفتیم که فکر کنم به اندازه دو سه تا سعی صفا و مروه شد. کیک با پودر قهوه رو نپسندیدم ولی خداییش آب پرتقالش خوب بود. آلبالو رو نمیدونم.هرچند بالاخره نفهمیدیم اون پسره ی نقاش چی چی می کشید. پ.ن۱: از اینکه تیتر بد آموزی داشت اصلا معذرت نمیخوام. پ.ن۲:راستی میدونستین نوکیا ۱۱۰۰ پرفروش ترین گوشی دنیاست و از اون بهتر اینکه سه نمونه از اون توی دنیا تکه؟ پ.ن۳: مهدی جون یه آلبالو هم گذاشتم کنج لیوانت که چشمت به اون قاچ پرتقال ما نباشه. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 13:32 توسط باران رحمت |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
فتوبلاگ من عکاسخانه من گالری عکس های منتخب آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 شهریور 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
آفتاب آمدنی است... روزانه دل نوشته مناسبتی ورقی از دیوان تاکسی نشینی! English |
| پیوندها |
|
دکتر مداد اینجا ایران احسان رأفتی نوای فراق مهدی جهانگیر کتیبه آرامش ابدی روزنوشت مجازی هدیه بودن انجمن مهندسان مکانیک ایران افاضه مسیر سبز خوابگرد رضا شکراللهی |
|
RSS
|