![]() |
![]() |
|
|
چند روز پیش برای انجام کاری به محله سابقمون رفته بودم که ناگهان متوجه شدم دو سه کوچه با یه جای قدیمی فاصله دارم... به همون اندازه ناگهانی وسط خیابان دور زدم و چند کوچه فاصله رو پشت سر گذاشتم... کوچه تابان... دبستان نیکان... تمام خاطراتم جلوی چشمام ورق میخورد. یهو دوست داشتم تمام خودکارهای توی کیفم رو بریزم بیرون و بجاش یکی از اون مدادهای سوسمارنشان رو حسابی بتراشم تا تیز بشه...
.:*یادمه همیشه مسابقه میذاشتم که تراشه مداد کی بلندتر و یه تیکه میشه...*:. و بعدش شروع کنم به نوشتن کلمههای سخت کتاب که "آقا" توی کلاس گفته بود زیرشون خط بکشید. اینقدر پررنگ بنویسم که هیچ پاککنی نتونه پاکش کنه، حتی اگر پاککن پلیکان اصلی آلمانی هم باشه، باز اثرش روی دفتر مشقی که مامانم با خطکش و خودکار قرمز خطکشی کرده بود بمونه. بعد بین کلمهها با مداد قرمزی که همیشه کند تموم میشد حط فاصله بکشم. چند سطر آخر که حسابی دستم خسته میشد خطهای فاصله رو یه کم بیشتر بکشم تا زودتر تمام بشه. اما بعدش شب که میخوام بخوابم عذاب وجدان بگیرم و به خودم قول بدم که هیچ وقت دیگه اینکارو نکنم حتی اگر دستم کلی درد بگیره... چقدر خوشحال شدم وقتی دیدم اون گلهای کاغذی صورتی هنوز از دیوار خونهی نزدیک مدرسه توی کوچه سایه انداخته. یادمه همیشه دوست داشتم از زیر اون رد بشم، حتی اگر هیچ کدوم از دوستای دیگهم با من نیان. اما انگار کمی کمپشت شده بود... وقتی برق آفتاب از لابلای رنگ صورتی گلها روی صورتم میپاشید چشمهام رو میبستم و هرچقدر دلم میخواست لذت میبردم، حتی اگر دوستای دیگهم نفهمن دارم چیکار میکنم. نمیدونستم چرا دوست دارم اما دوست داشتم و همیشه انجام میدادم. چقدر خوب بود... برای دوست داشتن اصلا دنبال دلیل و بهانه و مدرک نبودیم... وقتی یه چیزی رو دوست داشتیم یعنی دوست داشتیم و تموم. حیف که در مدرسه بسته بود. نمیدونم... شاید قهر کرده بود. از اینکه این همه سال فراموشش کرده بودم بهش سر نزدم. بهش قول میدم همین روزها دوباره بهش سر بزنم چندتا عکس هم از کلاسهای خودم بندازم. البته به شرط اینکه تا حالا خوراک نوسازی مدارس نشده باشند. شب روز قبل از بازی تیم منتخب مدرسه ما اصلا نخوابیدم. همهش استرس بازی رو داشتم اما آخرش هم بازی رو بردیم هرچند که یه گل هم خوردم. چقدر خوشحال شدم وقتی مدالی که بهمون دادند رو آوردم خونه نشون مامانم دادم. اتفاقا اون روز مهمون داشتیم و من تا شب مدال رو انداخته بودم دور گردنم. مدال اکثر بچه ها رنگش پرید و زنگ زده شد اما خوشحالم که هنوز مدال من سالمه. شاید به این پست اضافه کنم الان وقت وبلاگ تمام شده...
۱: از تمامی دوستانی که توی این مدت سر زدند و میدیدند هنوز آسمان نارنجیست عذر میخوام و تشکر میکنم از اینکه مدام اینجا رو نگاه میکنند. ۲: راستی بالاخره کنسرت آقای خواجه امیری هم شرکت کردیم. بدک نبود در کل. چند قسمت رو براتون میگذارم گوش بدید. قسمت اول: هم خوانی حضار و خواجه همه دنیا بخواد و تو بگی نه... تک نوازی فلوت تک نوازی درامز (صوتی) تک نوازی درامز (تصویری) ۳: از اینکه شما الان لباسهای زمستونیتون رو هر روز که میخواید برید بیرون میپوشید و ما هنوز توی اهواز کولر روشن میکنیم چه احساسی دارید؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 18:4 توسط باران رحمت |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
فتوبلاگ من عکاسخانه من گالری عکس های منتخب آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 شهریور 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
آفتاب آمدنی است... روزانه دل نوشته مناسبتی ورقی از دیوان تاکسی نشینی! English |
| پیوندها |
|
دکتر مداد اینجا ایران احسان رأفتی نوای فراق مهدی جهانگیر کتیبه آرامش ابدی روزنوشت مجازی هدیه بودن انجمن مهندسان مکانیک ایران افاضه مسیر سبز خوابگرد رضا شکراللهی |
|
RSS
|