تبليغاتX
Rainofmercy

با اکثر مهندسای مکانیک شرکت نفت صحبت کردیم. پیشنهادات خیلی عالی و وسوسه‌برانگیزی برای پروژه داشتند. اما بحث اینه که اولا پروژه دانشجویی بودجه نداره ثانیا اگر هم دفتر پژهشی جایی بیاد و بودجه بده چندین ماه بلکه بیش از یکی دوسال طول می‌کشه.

اکثر نیازها مربوط می‌شد به قطع رابطه‌ی شرکت‌های خارجی فروشنده تجهیزاتی مثل توربین و کمپرسور و ... . و حالا اون دستگاه‌ها اولا قدیمی شده بودند ثانیا نیازها به روزتر شده! باقی نیازهای صنعت هم مربوط می‌شد به نداشتن ریفرنس‌های مشخص برای مراجعه به منظور طراحی و تعمیر تجهیزات و از این قبیل مسایل.

حیف که قرار شده برای ارشد درس بخونم وگرنه یکی از اون پروژه‌های جون دار رو برمی‌داشتم تا این دلم خنک بشه. به به! احتمالا نهایتا در مورد طراحی یه پمپ کار کنم که بدک نیست. تا خدا چی بخواد.


ما قرار بود تا ۶ بهمن زمان اتمام امتحانات تعطیل کنیم که... پشیمون شدیم. همین.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 22:42  توسط باران رحمت | 

بدینوسیله درگذشت جانگداز یار و همراه ۵ساله‌ی خود را که همواره در سختی‌ها و خوشی‌ها، و در غم‌ها و شادی‌ها در کنار من بوده و لحظه‌ای در این مدت از من دور نشده را اعلام می‌کنم و از اینکه شماره‌های تمام عزیزان را از دست دادم ابراز ناراحتی شدید می‌نمایم.

از این مرحوم بخاطر تمام کمک‌هایش به من شامل کمک برای تست مقاومت دیوارها در برابر ضربه‌های شدید و همچنین پرتاب خود به سمت سخنرانان و شخصیت‌های مختلف، و ایفای نقش بجای توپ والیبال و رفع احساس کمبود امکانات ورزشی و سرگرمی از من و اطرافیانم و سایر خدمات تشکر و قدردانی می‌کنم.

به‌جاست که تمام دوستان خودشان را در غم بنده شریک دانسته و تا ۷۲ ساعت از پاسخ‌گویی به هرگونه تماس یا پیامک جدا خودداری کنند. و اگر نتوانستند حداقل سه دقیقه گوشی خود را خاموش کنند.

موبایل عزیز! یادش بخیر! یادت هست ۵ سال پیش که تو را خریدم چقدر کوچولو بودی! آی جوونی کجایی! اما تقدیر خواست که تو زودتر از من بروی! چه سورپرایزی کرد ما را! نه؟

مویایل من! حالا من بعد از تو چه کنم؟ هان؟ خب معلومه دیگه! یکی دیگه می‌خرم. چه اس ام اس ها با تو فرستادم و چه صحبت‌ها کردم! بیکار بودی گذاشتی و رفتی؟ آب‌ت کم بود یا نون‌ت؟


 پ.ن۱: چون پیش‌بینی می‌شود بعد از ورود این پست به شبکه‌ی جهانی، انواع و اقسام پیشنهادات از بزرگترین شرکت‌های تلفن همراه برای هدیه گوشی به ایمیل من سرازیر شود، من از همین تریبون، ضمن تشکر از لطف آنها، خطاب به‌شان عرض می‌کنم که: نگهدارید واسه خودتون لازمتون میشه. مرسی.

پ.ن۲: امتحانات رسما از ۲۵ دی شروع میشه. یکی دو درس هست که باید بیشتر بخونم توی این دو هفته. الباقی فرجه‌های خوبی دارن تقریبا. خبرهای پشت پرده شنیده شده که گویا آقای جاسبی به مرحله‌ی دو دلی رسیده‌ند برای عقب انداختن امتحانات به مناسبت ایام عزاداری! منتظر جواب هستیم.

پ.ن۳: یکی از بچه‌های محله پیشنهاد راه‌اندازی یک وبلاگ داد. البته می‌گفت بعد از اتمام امتحانات شروع کنیم. من که چشمم آب نمی‌خوره ایشون وقت کنه. درساش مثل من سنگینه اما ببینیم چی پیش میاد.

پ.ن۴: باز ایام امتحانات شد و من کلی ایده و سوژه به ذهن مبارکم رسید! شما کاغذ اضافی ندارید؟ :D

پ.ن۵: حیف در مورد غزه وقت نمی‌کنم بنویسم... هرچند چه فایده؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 16:49  توسط باران رحمت | 

اينقدر تعويق افتاد كه فكر كنم بهتره سلام كنم دوباره.

سلام

توي اين مدت (دو ماهی شد آره؟) خیلی سوژه داشتیم آپ کنیم. عید غدیر هوایی شدیم گفتیم در مورد سفره هفت سین نجف بنویسم توی یکی از این روزهای تعطیل که نشد. روز سالگرد بازی ایران و استرالیا گفتم میام خاطره‌ ی اون روز رو می نویسم و همه رو دعوت می کنم خاطره ی اون روزشونو بنویسن که باز هم چی؟ نشد. یکی دوتای دیگه هم بود که باز هم؟ آفرین. نشد. خلاصه توی این کامنتهای پست پایینی قضیه داشت به سمت تهدیداتی برای کچل کردن بنده پیش می رفت که یاد یکی از اون سوژهای فراموش شده افتادم. توی دانشگاه که بودیم زمان آنتراک یکی از کلاس‌ها بررسی کردیم که اساتید مکانیک که موفق شدند دکترا بگیرند (به قول امیرخانی "سجده"!) از دو حالت خارج نیستند. یا به جمع کُچلا (جمع مکسر کچل) پیوسته‌ند یا اینکه کلا موها رو سفید کردند در راه اسلام. که همه بجز یک نفر در گروه اول (همون کُچلا) قرار می‌گیرند. جالبه که اون یک نفر امریکا تحصیل کرده! توی اون گروه کُچلا هم همه رقم داریم. پلی تکنیک، علم و صنعت، دانشگاه شيراز، خارجه رفته (انواع کشورها به جز امریکا).

خب دیگه. با خودمون رو راست گفتیم که یا نباید ادامه تحصیل بدیم یا باید خرج کنیم بریم امریکا و یا قید موها رو بزنیم.  بنابراین اگر معجزه ای شد و ما ادامه تحصیل دادیم اتوماتیک ریشه این موها کنده میشه و خیال شما راحت!

تا پست بعدی هم خدا کریمه


آهان یکی از سوژه ها رو هم که واسه مهدی تعریف کردم یادم اومد! قضیه‌ی عروسی توی حسینه اونهم توی منطقه ای از اهواز که تا حالا پام رو اونجا نذاشته بودم! و دیدن پلاکادرهای عجیب برای حاجی‌هاشون و....!

بعدا نوشته شد: شما از سکوت بعد از خداحافظی ها دلتون نمی گیره؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 0:36  توسط باران رحمت |