![]() |
![]() |
|
داستان سیستان رو یکیدونفر، مدتها پیش، با اصراری زیاد برای خواندن به من پیشنهاد کرده بودند تا اینکه بالاخره در این روزهای افت بعد از ماه مبارک موفق شدم بخوانم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 9:24 توسط باران رحمت |
|
|
این روزها درحال اینترنت زدگی...
نکتهمهم: کی اینطوری نیست این روزها... ربطی هم به این ور و اونور و وسط و بالا و پایین ندارد، برداشت غیرمترقبه نکنید! لطفا! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 11:45 توسط باران رحمت |
|
|
چند شب پیش بود که تماس گرفتند و خبر اومدن کروبی رو دادند. یکی از بچهها هم پیامک زد که اگر خواستی کارت ورود بهت بدم. من هم گفتم اگر برم مثل بقیه ملت میروم.
حتما ادامه مطلب رو بخونید! ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 19:17 توسط باران رحمت |
|
الباقی عکسها جلد اول الباقی عکسها جلد دوم الباقی عکسها جلد سوم باقی بقایتان. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 2:22 توسط باران رحمت |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم دی 1387ساعت 0:36 توسط باران رحمت |
|
|
تصمیم گرفتم یکی از پستهایی رو که نمیخواستم بزنم امروز بذارم اینجا... خودم هم نمیدونم چی شد این رو نوشتم... شما هم زیاد سخت نگیرید. نوع سوم: تشعشع... انرژی انتشار یافته به شکل امواج الکترومغناطیسی که در اثر تغییر در ترتیب الکترونی اتمها یا مولکولها حاصل شده است. برخلاف دیگر انواع نیازی به محیط مادی ندارد... انتقال حرارت میخوندم که یهو پیداش شد... میگفت منتظر یه چیزیه... میگفت خسته شدم از اینکه منو با بهونه دوست داشته باشن... ...تابش انتشار یافته به وسیلهی اجسام، به واسطهی دمایشان صورت میگیرد. میگفت دوست دارم وقتی از کسی کادو میگیرم، نه به خاطر کار خوبی باشه که در حقش کردم، نه به خاطر جبران کمکی که بهش کردم نه به خاطر موفقیتی که بدست آوردم... دوست دارم به خاطر خودم هدیه بگیرم... ...جسم سیاه یک انتشار دهنده کامل است و ضریب انتشار سطح آن 1 میباشد. میگفت دوست دارم فقط به خاطر اینکه من، من هستم بهم هدیه بدن.... روزی که نه تولدم باشه نه کار خوبی کرده باشم.... ...جسم سیاه در عین حال یک جذب کنندهی کامل هم هست . دوست دارم یه روز معمولی کادو بگیرم... ...گفتم حالا بیا چند دقیقه بشین. گفت تو هم نمیفهمی آخه... ۱. بدلیل اشکال در سایت پارس تم که قالب وبلاگ رو از اونجا گرفته بودم فعلا یک قالب دیگه رو انتخاب کردم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 12:43 توسط باران رحمت |
|
|
از مکه و مدینه رفتن و استقبال واقعا گرم از بازگشتن ما توی فرودگاه ساعت ۴ نیمه شب گرفته تا پیچوندن مهمانها و رفتن به تهران... از خاطرات بیمارستان و خستگی های خنده دار و شیرین... از دیدن دوستان و تبدیل مجازیجات به واقعیات گرفته تا منتظر گذاشتن ناخواسته دوستان... از گیرآوردن بلیط های زیرزمینی و بازار سیاه بلیط تا تاخیرهای چند ساعتی پروازها و ... دفتر خاطرات ذهنم رو اونقدر پر کرده که اگر تا ماهها پشت سر هم حرف بزنم و پشت سر هم بنویسم هم تمام نمیشه.
توی این چند روزه کسانی رو دیدم که بیش از یک سال منتظر دیدنشون بودم. کمی هیجان زده شدم اما چند لحظه بعد درست شد دیگه. از خوش شانسیم و این چیزها نمیخوام بگم که واقعا معرکه ست. اینکه بخاطر مشتی دلیل معمولی توی ذهن خیلی ها اونطوری که نیستی جا بگیری و دیدارهای اول نه در شرایط معمولی که اورژانسی اتفاق بیفته یه کم آدم رو اذیت می کنه.
مهدی جون لطف می کردند هردقیقه یکبار اعلام ساعت میکرد که فلان دقیقه دیگه باید برم. یه چیزی توی این مایه ها بود که یکی با پتک مدام بکوبه توی سر آدم. آخرش هم به اتوبوس نرسید و یه کم به خرج افتاد (به قول zahra.m چه خووووووب!) اشکالی نداره مهدی جون امیدوارم از اتوبوس زندگیت جا نیفتی! سلام ما هم برسون. خب هرچند بچه های موسسه رو ندیدم اما یهو هوی امام موسی صدر هم پیچید توی سر ما یه جورایی هرچند فکر نمی کردم اینجوری بشه. فوری هم دوتا کتاب به عنوان خوراک رسوندند دستمون. خلاصه تا تنور داغ بود نون رو چسبوندن بهش. اتوپیا بالاخره کار خودش رو کرد. نه ببخشید اینجا باید می گفتم کتیبه. البته قرار بود از محله تجریش کسای دیگه ای رو هم ببینیم که افتخار ندادن و ما لیاقت نداشتیم و ...دیگه خودتون تا آخرش رو حفظید. اقوام و فامیل هم متاسفانه (برای اونا خوشبختانه) همون موقعی که ما تهران بودیم همه دسته جمعی و کاملا ناگهانی تهران رو ترک کردند. بعضی ها با ضریب اطمینان کار کردند و تا مالزی رفتند بعضی ها هم تا اصفهان و یه عده هم کرج. حتی مسافر تفرش هم داشتیم. یه عده هم که بلیط گیر نیاورده بودند هنوز می گفتند ما دنبال بلیط هستیم و تا یکی دو ساعت دیگه میریم. هرچند دو سه روز طول کشید و این دو سه ساعت تموم نشد. خدایا من چقدر ترسناکم! یکشنبه بعد از ظهر هم که واقعا نمیدونم حکمتش چی بود و به جلسه شورای امنیت نرسیدم. البته شنیدم خیلی ها در تبدیل پسوند مجازی به واقعی به مشکل جدی برخوردن. خلاصه چند ساعت بعد از اینکه همه رفتند به سلامتی ما رسیدیم دقیقا همون جا. هنوز بوی اوت کلن مهدی میومد. (راستی مهدی جون اگه اوت کلن نداری بگو این جمله رو حذف کنم بنویسم جای پای مهدی اونجا بود. مرسی) توی این چند روز حسابی خوردیم و خوابیدیم خلاصه... روزی سه ساعت خوابیدیم و اینقدر راه رفتیم که فکر کنم به اندازه دو سه تا سعی صفا و مروه شد. کیک با پودر قهوه رو نپسندیدم ولی خداییش آب پرتقالش خوب بود. آلبالو رو نمیدونم.هرچند بالاخره نفهمیدیم اون پسره ی نقاش چی چی می کشید. پ.ن۱: از اینکه تیتر بد آموزی داشت اصلا معذرت نمیخوام. پ.ن۲:راستی میدونستین نوکیا ۱۱۰۰ پرفروش ترین گوشی دنیاست و از اون بهتر اینکه سه نمونه از اون توی دنیا تکه؟ پ.ن۳: مهدی جون یه آلبالو هم گذاشتم کنج لیوانت که چشمت به اون قاچ پرتقال ما نباشه. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 13:32 توسط باران رحمت |
|
|
یه روز صبح که از خواب بلند شدی یه صبحونه کامل میخوری و بعد سرحال میری وسایلت رو آماده میکنی... کفشهات رو یه واکس اساسی میزنی و بعد برق میدی! یه پیرهن و شلوار اتوکشیده از توی کمد برمیداری... و بعد خیلی شیک و مرتب در خونه رو باز میکنی و نفس عمیق میشکی و راه میفتی... به همسایه که بیرون ایستاده با لبخند سلام و احوالپرسی میکنی و راه میفتی... سوار تاکسی که هستی سعی میکنی یکی رو پیدا کنی که باهاش گپ بزنی اما خب ...بی خیال... همه چیز خوب و منظم پیش میره... بعد جلوی در دانشگاه که رسیدی به محض اینکه از ماشین پیاده میشی... کیفت باز میشه و تمام وسایلش پخش میشه وسط خیابون! و یه عالمه چشم همینطور پلک زنان خیره میشن به تو!... خب مگه چیه الان جمعش میکنم نگاه داره؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 12:36 توسط باران رحمت |
|
|
کلاس زبان تخصصی...
دکتر تیموری... با اینکه حدود یک ساعت از شروع کلاس می گذره اما هنوز برق نیومده. استاد همچنان درس میده بدون اینکه احساس گرما بکنه. بچه های کلاس هم بعضا گوش میدن، چند نفری هم اون آخر کلاس از حال و هوش رفتن... "در مورد احداث نیروگاهها باید این نکته رو در نظر داشت که..." صندلی من نزدیک پنجره ی بسته بود. یکی از بچه ها با صدای آهسته گفت پنجره رو باز کن کمی هوای تازه بیاد توی کلاس. با اینکه مطمئن بودم هوا گرمتر میشه اما بلند شدم تا پنجره رو باز کنم... باز شدن پنجره همانا و آمدن برق همان خلاصه نشستم. یکی از بچه ها گفت پنجره رو ببند کولر روشنه. گفتم میترسم ببیندم دوباره برق بره ایندفعه... همه زدن زیر خنده و دکتر همچنان داشت خطر مرگ و میر آبزیان رو در توربین های نیروگاه برقآبی توضیح میداد. کاش میشد عکس این استادمون رو بزنم اینجا. کلاس که تموم شد، فکر کنم آخرین نفر که از کلاس اومد بیرون هنوز کولرها روشن بود و همچنین لامپ های کلاس غیر از یکی دوتا که سوخته بودن. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:54 توسط باران رحمت |
|
|
پریشب بود که اتفاقی گلستان سعدی رو از قفسه کتاب بیرون کشیدم و همینجوری برای همه چند صفحه ای خوندم...عجیب بود چون اصلا دوست ندارم برای بزرگتر از خودم کتاب بخونم...اما اتفاقی خوندم...
امروز صبح داشتم درس می خوندم که اتفاقی تقویم رو باز کردم تا نگاهی به مناسبت های هفته بندازم... دیدم...فردا... یکشنبه ۱ اردیبهشت... روز بزرگداشت سعدی... همین جوری با خودکار قرمز زیرش خط کشیدم... چند ساعت بعد، اتفاقی یه بلیط رفت و برگشت برای شیراز جور شد و داشتم اتفاقی برای رفتن آماده می شدم... الان چند ساعتی میشه که هواپیما پرواز کرده و من تازه از سر کلاس برگشتم خونه...مطمئنا امشب هم سعدی می خونم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 20:21 توسط باران رحمت |
|
|
فکرشو بکن!
توی اتاق اساتید هستی و داری با یکی از استادات صحبت می کنی و کلی استاد هم نشستن دور تا دور اتاق و دارن گپ می زنن و خستگی در می کنند... یهو یکی از دانشجوها در اتاق رو سراسیمه باز می کنه و میگه ببخشید مهندس... بعد شما میون این همه مهندس، خیلی خونسرد سرت رو برمیگردونی و میگی بله جانم بفرمایید... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 15:33 توسط باران رحمت |
|
|
گاهی دیوانه میکنه آدم رو…
این همه رفتن و اومدن… و سیگنالهای خطا و بعد … چراغ ها خاموش الان دیگه وقت خوابه! شب بخیر! گاهی یه اینتر میزنی و یه جمله میگی... بعد حادثه خبر نمی کند اتفاق می افته! و بعد فستیوال انرژی های خاموش تو! و بعد می بینی دریا را هم شکافتی و هنوز توی دلت به خودت می خندی که من؟ واقعا من؟... فکر نکنم...! تمام موهایت آینه علامت تعجب... ولی نه... انگار داره باورم میشه... آره... خود خودم بودم... و همیشه حسرتی هست...برای بهتر بودن!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 3:24 توسط باران رحمت |
|
|
سلام
تا حالا شده یه ساعت توی صف پرینت بایستید بعد وقتی نوبت شما میشه برق دانشگاه بره؟ تا حالا شده توی تاکسی نشسته باشید بعد توی ترافیک ماشین بایسته و یه کامیون بیاد کنار شما و اگزوز به اون بزرگی دقیقا تنظیم بشه جلوی صورتتون و شیشه تاکسی به زحمت و کند بالا بره؟ تا حالا شده.....؟ تا حالا شده یک خبر خوب تمام خستگی روز رو از تنتون بیرون کنه؟ خبر بهتر شدن حال یک عزیز! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 18:39 توسط باران رحمت |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
فتوبلاگ من عکاسخانه من گالری عکس های منتخب آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 شهریور 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
آفتاب آمدنی است... روزانه دل نوشته مناسبتی ورقی از دیوان تاکسی نشینی! English |
| پیوندها |
|
دکتر مداد اینجا ایران احسان رأفتی نوای فراق مهدی جهانگیر کتیبه آرامش ابدی روزنوشت مجازی هدیه بودن انجمن مهندسان مکانیک ایران افاضه مسیر سبز خوابگرد رضا شکراللهی |
|
RSS
|