تبليغاتX
Rainofmercy - خب تيتر نداريم ديگه

اينقدر تعويق افتاد كه فكر كنم بهتره سلام كنم دوباره.

سلام

توي اين مدت (دو ماهی شد آره؟) خیلی سوژه داشتیم آپ کنیم. عید غدیر هوایی شدیم گفتیم در مورد سفره هفت سین نجف بنویسم توی یکی از این روزهای تعطیل که نشد. روز سالگرد بازی ایران و استرالیا گفتم میام خاطره‌ ی اون روز رو می نویسم و همه رو دعوت می کنم خاطره ی اون روزشونو بنویسن که باز هم چی؟ نشد. یکی دوتای دیگه هم بود که باز هم؟ آفرین. نشد. خلاصه توی این کامنتهای پست پایینی قضیه داشت به سمت تهدیداتی برای کچل کردن بنده پیش می رفت که یاد یکی از اون سوژهای فراموش شده افتادم. توی دانشگاه که بودیم زمان آنتراک یکی از کلاس‌ها بررسی کردیم که اساتید مکانیک که موفق شدند دکترا بگیرند (به قول امیرخانی "سجده"!) از دو حالت خارج نیستند. یا به جمع کُچلا (جمع مکسر کچل) پیوسته‌ند یا اینکه کلا موها رو سفید کردند در راه اسلام. که همه بجز یک نفر در گروه اول (همون کُچلا) قرار می‌گیرند. جالبه که اون یک نفر امریکا تحصیل کرده! توی اون گروه کُچلا هم همه رقم داریم. پلی تکنیک، علم و صنعت، دانشگاه شيراز، خارجه رفته (انواع کشورها به جز امریکا).

خب دیگه. با خودمون رو راست گفتیم که یا نباید ادامه تحصیل بدیم یا باید خرج کنیم بریم امریکا و یا قید موها رو بزنیم.  بنابراین اگر معجزه ای شد و ما ادامه تحصیل دادیم اتوماتیک ریشه این موها کنده میشه و خیال شما راحت!

تا پست بعدی هم خدا کریمه


آهان یکی از سوژه ها رو هم که واسه مهدی تعریف کردم یادم اومد! قضیه‌ی عروسی توی حسینه اونهم توی منطقه ای از اهواز که تا حالا پام رو اونجا نذاشته بودم! و دیدن پلاکادرهای عجیب برای حاجی‌هاشون و....!

بعدا نوشته شد: شما از سکوت بعد از خداحافظی ها دلتون نمی گیره؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 0:36  توسط باران رحمت |